ıllıllı. MrMusic.ir . ıllıllı & www.MrMusic1.com New Address: تالار گفتمان

 
MrMusic.ir :: نمايش موضوعات - مصاحبه جالب و خواندنی با علی صادقی

مصاحبه جالب و خواندنی با علی صادقی

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع    

   MrMusic.ir صفحه اول انجمن -> بحث آزاد

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

saray
مدیر سایت
مدیر سایت

وضعيت: آفلاين
25 بهمن ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 5
امتياز: 6
تشکر کرده: 1
تشکر شده 1 بار در 1 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 5 اسفند ماه ، 1388 14:02:46    موضوع مطلب: مصاحبه جالب و خواندنی با علی صادقی پاسخ همراه با اعلان

حكایت جمع كردن این سه طناز هنر ایران از آنجا آغاز شد كه در روزهای محرم در هیات عزاداری دوست مشتركمان «امیرحسین سالاری» كه تا چندی دیگر آلبوم موسیقی.اش روانه بازار خواهد شد به همراه علی صادقی و رضا داوودنژاد به آنجا می.آمدند، البته چند هنرمند دیگر هم به این هیئت می.آمدند كه می.توانم از «محمدرضا آرین» همسر بهنوش بختیاری یاد كنم، همانجا تصمیم گرفتیم كه رضا داوودنژاد كه تا همین چندی پیش 180 كیلو بود و الان 104 كیلوگرم بیشتر وزن ندارد را به همراه علی صادقی و احمد پورمخبر در دفتر بابك مانی جمع كنیم و یك گزارش در مورد سینمای طنز ایران از آنان بگیریم كه البته گرد هم آمدن آنان بیشتر با خنده و شوخی گذشت، پنجشنبه دو هفته پیش قرارمان در دفتر بابك مانی بود، علی با دوست دوران بچگی.اش؛ امیرحسین سالاری آمد، رضا دقایقی دیگر ملحق شد، ما هم به دنبال احمد پورمخبر كه این روزها در منطقه ولنجك تهران زندگی می.كند، رفتیم و او را در یك روز بارانی به همراه پسرش به دفتر بابك بردیم....


دعوا با رضا
صادقی می.گوید: من و امیرحسین از كودكی با هم آشنا شدیم، بچه محل بودیم و در یك مدرسه تحصیل كردیم، البته من برعكس حسین اهل فوتبال نبودم، رضا می.گوید: توسط «علی» با حسین دوست شدم، حسین می.گوید: علی برخلاف الان خیلی بچه ساكتی بود، البته آن زمان شیطنت.های خاص خودش را داشت، اما این.كه پرشر و شور باشد، نه...علی می.گوید: من و حسین با رضا سر یك مسئله.ای دعوامون شد، عصبانی رفتیم، دفتر رضا... پدر محترمشان آقای «علیرضا داوودنژاد» كه بسیار مورد احترام ماست، آنقدر برای ما از این در و آن در حرف زد كه اصلا یادمون رفت چی كار داشتیم(البته فكر كنم این شیوه.شون بود)... همه می.خندند.البته در این بین علی و رضا آنقدر با یكدیگر شوخی می.كنند كه چند دقیقه.ای در گفتگویمان وقفه می.افتد... علی می.گوید: سر كلاس بودیم، آمدند بازیگر انتخاب كنند، همه دستشان را بلند كردند، من دستم در دهانم بود (می.خندد)... به هر حال جا دارد از آقای سماواتی تشكر كنم كه این استعداد را كشف كرد. البته اگر پول نمی.دادند، شاید بازی نمی.كردم، اما دلم می.خواست خیلی زود پول درآورم، از این رو بازیگر شدم. داوودنژاد می.گوید: همه می.گویند، من با پارتی.بازی بازیگر شدم، چون پدرم خودش بازیگر بود!(می.خندند)


انتظار مردم
علی و رضا در این مورد با هم عقیده هستند، «مردمی كه ما را در خیابان می.بینند، انتظار دارند كه ما باید آنان را بخندانیم، در صورتی كه ما هم مثل خیلی از مردم، گاهی اوقات حالمون خوبه، گاهی اوقات حالمون خوب نیست، ضمن این.كه باید سوژه.ای برای خنده نیز باشد تا ما آنها را بخندانیم، بی.جهت كه نمی.توانیم این كار را انجام دهیم، به همین دلیل بارها شده كه بعضی.ها می.گویند؛ ما خودمان را می.گیریم یا مغرور هستیم، در صورتی كه به هیچ.وجه این.گونه نیست، اما همیشه سعی كردیم در نهایت ادب و احترام با مردم برخورد كنیم، اما این انتظار كه همیشه باید آنها را بخندانیم، به خصوص در كوچه و خیابان انتظار درستی نیست، یا بارها دیده شده كه با موبایل.های.شان از ما عكس می.گیرند و بعد می.گویند؛ ببخشید، اجازه است.»
قرارداد
صادقی می.گوید: من چند ساله كه اگر بخوام برای پدرم هم در سریال و سینما بازی كنم، قبل از آغاز كار تمام پولم را می.گیرم و همه تهیه.كننده.ها نیز این موضوع را می.دانند، چون كار ما خدماتی است، اگر بیمار هم شوی نمی.توانی گروه را معطل بگذاری، وقتی كه قرارداد می.نویسی یعنی تام.الاختیار در اختیار كارگردان هستی، از این رو هر ساعت از شبانه.روز باید خودت را آماده كنی تا به محل فیلمبرداری بروی... البته برای من پیش آمده كه قرارداد بستم تا در روز آخر كار پولم را بگیرم اما بعد هم چنین اتفاقاتی برایمان می.افتد كه گوشی همراه آنان خاموش می.شود یا می.گویند؛ باید پول بگیریم و از این جور حرف.ها و قصه.ها... اما چند سال است كه رویه كار من این طوریه... حتی قسطی هم حاضر نیستم كار كنم، البته بگویم، باید به آنها هم حق داد، اما من برای این.كه خیالم راحت باشد، رویه كارم این.گونه شده، تهیه.كننده.ها و كارگردان.ها هم این موضوع را می.دانند كه من به این شكل كار می.كنم. گرچه شده كه 10 روز قبل از پایان كارم، كل دستمزدم را بگیرم.

طنازهای ایران
اكبر عبدی، مهران مدیری، مهران غفوریان و رضا عطاران از جمله بازیگرانی بودند كه در سال.های اخیر، طنز را دگرگون كردند. داوودنژاد می.گوید: اكبر عبدی استاد همه ماست، شما اگر «عبدی» را از اخراجی.ها می.گرفتید، دیدن این فیلم به مذاق تماشاچی زیاد جالب نمی.آمد یا شاهكار او در فیلم سینمایی آدم برفی. علی صادقی می.گوید: كوچیك همه اساتید هم هستیم، اما سبك «مهران غفوریان» را خیلی دوست دارم و اگر حواسش به كارش باشد، رو دست ندارد.
رضا می.گوید: «زیر آسمان شهر» مهران عالی بود، ضمن این.كه غفوریان در یك فیلم، 40 دقیقه تنهایی بازی كرده بود و مردم را به خنده وا.می.داشت، نام آن مجموعه یادم نمی.آید، ولی خیلی جالب بود. «علی و رضا» می.گویند؛ البته نباید از نام مهران مدیری و رضا عطاران هم به راحتی گذشت كه برای خودشان آدم.های صاحب.سبكی هستند.
سلیقه مردم
صادقی می.گوید: سطح سلیقه مردم به تازگی خیلی پایین آمده، یك سری از فیلم.سازان می.خواهند كار را خیلی زود جمع كنند، ما هم ناچاریم كه اگر آن كار را دوست نداشته باشیم، ولی انجام دهیم، چون باید امرار معاش كنیم، برای مثال من دوست ندارم با كارگردانی كه تجربه طنزسازی ندارد، كار كنم، اما چاره.ای ندارم. رضا می.گوید: به نظر می.آید سینما به سوی نزول پیش می.رود. البته مردم ما هم تفریح زیادی ندارند و دوست دارند فیلم.های طنز ببینند، اما هر فیلم طنزی روی اصول ساخته نمی.شود. علی می.گوید: در واقع فیلمنامه.ها ضعیف است و این بازیگران هستند كه با حركات و رفتار خود مردم را باید بخندانند.
پورمخبر، داوودنژاد و صادقی هر سه بر این عقیده.اند كه اصولا خنداندن مردم بسیار سخت است و در بیشتر فیلم.های سینمایی و سریال.های تلویزیونی، فشار اصلی كار روی بازیگر است.
داوودنژاد می.گوید: در دهه هشتاد فیلم.ها نسبت به دهه هفتاد خیلی ضعیف.تر شده است. الان فیلمسازان یاد گرفتند كه چند بازیگر مطرح را دور هم جمع می.كنند و به هر كدام چند سكانس می.دهند ضمن این.كه الان شما می.بینید كه حدود 10 سال است، بازیگران طنز ثابت مانده.اند، باید قدرت ریسك.پذیری. كارگردانان بالا باشد، مثل مهدی مظلومی كه در سریال جدیدش از چند جوان تئاتری استفاده كرده كه دست آخر یكی از میان آنان مطرح می.شود، درست مثل بدون شرح كه در آن مجموعه چند بازیگر مطرح به دنیای طنز شناخته شدند.
بچه پیچ شمرون تهران
علی صادقی در آذرماه سال 1359 در محله پیچ شمرون تهران به دنیا آمد، برخلاف شیطنت.هایش، بچه آرامی بود، پدرش شغل آزاد و فنی داشت و مادرش خانه.دار بود، علی یك خواهر كوچك.تر از خود و یك برادر بزرگ.تر دارد، با مجموعه «آفتاب عالم.تاب» ساخته امیر سماواتی و مازیار حبیبی وارد عرصه سینما شد. چند سال پیش در مصاحبه.ای گفته بود: «مردم ما زیاد نمی.خندند و این خیلی غم.انگیز است، توی خیابان اخم می.كنند، فكر می.كنم شاید اگر یاد بازی بعضی از بازیگران بیفتند حداقل یك لبخندی می.زنند.» زمانی كه روبه.رویش می.نشینی تا به سوالات تو پاسخ بدهد، نمی.دانی جوابی كه می.دهد جدی است یا شوخی، اصلا باید آن پاسخ را بنویسی یا نه؟ علی صادقی رفتار و اخلاق جالبی دارد و در نوع خود خاص است.
بازیگری
كاملا شانسی وارد این كار شدم، پارتی.بازی و پول هم در كار نبود، من خودم، خودم را كشف كردم، می.دونید چطوری؟ آقایان سماواتی و حبیبی یك روز به مدرسه آمده بودند تا بازیگر انتخاب كنند، گفتند؛ كی دوست داره بازیگر بشه، همه دستشون رو بلند كردن جز من... به من گفتند دوست نداری بازیگر بشی، گفتم: چرا، گفتند بیا تست بده، دیدم پول هم می.دهند. با خودم گفتم خیلی خوبه آدم دستش توجیب خودش باشه، این بود كه رفتم تست دادم و وارد این عرصه شدم.
موسیقی خاص
موسیقی كه من دوست دارم هنوز در ایران طرفدار ندارد، یك نوع موسیقی الكترونیك است، من دوست دارم وارد عرصه موسیقی شوم، در حال حاضر هم می.خواهم بروم دنبال كار موسیقی... اگر بتوانم این كار را ادامه بدهم یه جورایی بهتره چون حداقل توی خونمون هم كه هستم، می.تونم یه تولید داشته باشم.

تصادفی شدم بازیگر
تو محل به او می.گفتند؛ «مش قربون»، اما نامش احمد پورمخبر است، بازیگر طنزپرداز سینمای ایران كه خیلی دیر وارد این حرفه شد، اما خیلی زود مطرح شد تا جایی كه الان در خیابان.ها، مردم اطرافش جمع می.شوند، بارها با او گفتگو شد، اما او هنوز حرف.های جدیدی دارد، خیلی.ها از او به عنوان كشف «رضا عطاران» یاد می.كنند، اما او پیش از آن.كه توسط رضا عطاران به دنیای هنر معرفی شود به شكل تصادفی در فیلمی از «مجید مجیدی» بازی كرد...
می.گوید: «كار بچه.های آسمان در محله ما فیلمبرداری می.شد. من هم مثل خیلی.ها برای تماشای فیلمبرداری رفته بودم، یك روز زمان استراحت گروه شروع كردم به آواز و همین آواز خواندن به درد فیلم خورد. این شد كه من نقش «مش رمضون» را بازی كردم. در آن فیلم مش رمضون نقش پیرمردی را بازی می.كرد كه همسرش بیمار بود. از پورمخبر بیشتر درباره گذشته.ها پرسیدیم و او هم برایمان گفت و...
بچه گلوبندك
در سال 1319 در محله گلوبندك تهران به دنیا آمدم و در همان محل رشد یافتم، آن زمان با بیشتر بچه.های بازار تهران، مولوی، لاله.زار، امیریه، حسن.آباد و خیابان سپه رفیق بودم، دوران جوانی از آنجا كه به صورت حرفه.ای كشتی می.گرفتم، گاهی اوقات دعوا هم می.كردم، البته دعوای من با افرادی بود كه دنبال زن و بچه مردم می.افتادند، همیشه هم كتك می.زدم. در باشگاه پولاد، هم.دوره محمدرضا طالقانی، ابراهیم سیف.پور، محمود رفتاری و خادم پدر و برزگر بودم.
سیكل آن زمان، دیپلم حالا
مدرك تحصیلی من سیكل است، البته سیكل آن زمان، بالاتر از دیپلم حالاست با همین سیكل می.توانستیم به دانشكده افسری برویم. من در جاهای مختلف فعالیت كردم، مثل معلمی البته به شكل روزمزدی، مدت هشت سال در دبستان جعفر اسلامی در محله خیام درس دادم، بعد دیدم امنیت شغلی ندارم. برای كسب درآمد بالاتر رفتم میوه.فروشی، می.رفتم میدان شوش، پنج تن خربزه و هندونه می.آوردم، می.ریختم گوشه خیابان، آن زمان محله زندگی.مون باقرآباد بود، بعد نصف قیمت می.فروختم، از همین راه تو آن محل معروف شدم و سرانجام توانستم از همین راه میوه فروشی بخرم. البته این را بگویم از كودكی در سینماها و صحنه.های تئاتر بزرگ شدم، صبح با یك نون بربری می.رفتم ساعت 10 شب می.اومدم بیرون، تمام فیلم.های ایرانی را هم دیدم، از اولین فیلم تا آخرین فیلمی كه این روزها اكران شده، فكر كنم نقش من در خروس جنگی خیلی به خودم نزدیك بود، مردی كه از صبح تا شب فیلم می.بیند.
ازدواج
من دیر ازدواج كردم، 47 ساله بودم كه تازه عاقل شدم و فهمیدم كه باید تشكیل خانواده و زندگی دهم. در سال 66 ازدواج كردم، دو پسر دارم و دو دختر... چون دیر ازدواج كردم اختلاف سنی من با اونا زیاده... راستی تا یادم نرفته بگویم برادرم هم زمان.های قدیم بازی می.كرد، لقب هنری.اش هم «فرزین» بود.پورمخبر می.گوید: همیشه به بچه.هایم می.گویم قدر جوانیشون رو بدونند و با دوستان ناباب رفاقت نكنند.
خنداندن مردم سخت است
خنداندن مردم كار سختی است، شما با كارهای خیلی ساده می.توانید گریه مردم را درآورید، من دوستی دارم كه وضع مالی خیلی مناسبی دارد، اما آدم عبوسی است، یك روز رفتم پیش او و گفتم؛ تو آدم پولداری هستی، اما من هیچی ندارم، بخند ببینم چه كسی بهتر می.خندد؟ فقط نگاهم كرد اما من شروع كردم به خندیدن. اولش ظاهری می.خندیدم، اما بعد با دیدن قیافه دوستم خنده.ام گرفت و او هم از خندیدن من خنده.اش گرفت.
حرف.های داداش بزرگه درباره داداش كوچیكه
حرف.های «حامد صادقی» برادر بزرگ.تر «علی» كه 13 ماه از او بزرگ.تر است، در نوع خود جالب و شنیدنی بود. خیلی از شماها دوست دارید بدانید كه علی چگونه رشد كرد و پرورش یافت، در چه خانواده.ای بزرگ شد و چگونه به این وادی راه یافت، از این رو با برادرش «حامد» كه برخلاف علی مجرد و مهندس مكانیك می.باشد به گفتگو نشستیم، از او تشكر می.كنیم كه عكس.های كودكی خود و علی را در اختیار ما گذاشت، گزیده.ای از حرف.های «حامد صادقی» را بخوانید...
هر دوی ما در محله پیچ.شمیران تهران به دنیا آمدیم و چندی بعد به محله گرگان رفتیم و آنجا ساكن شدیم.پدرم 35 سال است در خیابان گرگان، مغازه تراشكاری دارد و هر روز به آنجا می.رود.
من و علی دوران دبستان را در مدرسه مكتب علی خیابان مازندران گذراندیم، لقب «علی»، «علی كوچولو» بود، او شیطون بود، اما شیطون باتربیت. آن سال.ها مجموعه علی كوچولو از تلویزیون پخش می.شد و از آنجا كه علی ریزه میزه و شیطون بود، نامش را در مدرسه «علی كوچولو» گذاشته بودند.
علی بچه شیرینی بود، تا جایی كه مدیر و معلمان او را بغل می.كردند و می.بوسیدند، كاسب.های محل هم او را «علی كوچولو» صدا می.زدند.من و علی، شنا را به شكل جدی دنبال می.كردیم، البته علی الان خیلی به پیست اسكی می.رود و در باشگاه استقلال هم ژیمناستیك كار می.كردیم، در خانه بالش.ها را روی هم می.گذاشتیم و پارالل كار می.كردیم.من و علی تابستان.ها به پدر كمك می.كردیم. هر دو به طور كامل كار با دستگاه.های تراشكاری را بلد هستیم.
مادرم لیسانس مددكاری اجتماعی دارد.من از علی یك كلاس بالاتر بودم. راهنمایی هم در مدرسه شهید منتظری بودیم، بعد من رفتم دبیرستان باهنر و علی رفت هنرستان...علی فوق.دیپلم كامپیوتر از دانشگاه ابهر دارد. خواهر كوچكمان در حال حاضر اول دبیرستان است.علی یك روز در مدرسه راهنمایی شهید منتظری سر كلاس آزمایشگاه، زمانی كه معلم بچه.ها را برده بود آنجا و همه در حال آزمایش بود، سالن پر از بخار شد، علی فكر كرد، آزمایشگاه آتش گرفته، كپسول را برداشت و به سمت همه پاشید، كف كپسول، همه چیز را به هم ریخته بود، به همه گفت: فكر كردم آتیش گرفته، اما در واقع می.دانست آتیش نگرفته، این هم یك خاطره از شیطونی.هایش (برخلاف این.كه علی به ما گفت: من بچه آرامی بودم، گفتیم كه حرف.های علی را نمی.تونی باور كنی كه كدام شوخی است و كدام جدی)بعضی موقع.ها تو كوچه شوت یك ضرب بازی می.كردیم، اما بیشتر مواقع دوچرخه.سواری می.كردیم...
شغل علی ایجاب می.كرد كه زودتر ازدواج كند تا كمتر در تیررس باشد.علی پشتكار خوبی در كار دارد، از كودكی هم این.گونه بود.پدرم یك روز كه علی داشت می.رفت سركار به او گفت؛ با این شغل مخالف نیستم، اما سعی كن، طوری كار كنی كه از تو به عنوان یك دستمال ابریشم یاد كنند، یعنی وقتی كه كارت تمام شد، تو را بشویند و پهن كنند و از تو باز هم استفاده كنند.
اولین كار علی كه خیلی به چشم آمد، «بهترین تابستان من» بود كه در نقش یك نوجوان یزدی بازی كرد، بعد هم دردسروالدین با مهران مدیری و از «كوچه اقاقیا»ی رضا عطاران و مرحوم منوچهر نوذری بود كه علی نام خود را در هنر طنز ایران جا انداخت.
از آنجا كه از كوچكی با علی بزرگ شدم، از این رو زمانی هم كه با شوخی با من صحبت می.كند، متوجه می.شوم كه جدی می.گوید یا شوخی؟از كودكی هم علاقه شدیدی به جوك گفتن داشت.من و علی در سال 79، مغازه لوازم كامپیوتری باز كردیم و چند وقتی آنجا كار كردیم و كاسبی.مان هم رونق گرفت، اما علی از زمانی كه بازیگر شد، كمتر به مغازه می.آمد، از این رو مغازه را بستیم و بعد هم فروختیم، مغازه.مان سر خیابان سعدی بود.
در حال حاضر پروژه نفتی در عسلویه انجام می.دهم و یك كارخونه هم دارم كه عایق. بام درست می.كنیم به نام «پرگاس تیراژه» كه جایگزین ایزوگام است.علی كه بازیگر شده بود، مغازه لوازم كامپیوتری ما هم خوب رونق گرفته بود، یك روز یادم می.آید به خاطر علی به یك شركت، 80 مدل كامپیوتر فروختیم.از آنجا كه هر دوی ما بچه شیر به شیر بودیم، دوران خردسالی، خیلی مامانمون را اذیت می.كردیم، دائما با هم بودیم و زیاد دعوا می.كردیم.من در بهمن 58 به دنیا آمدم، علی آذر 59، معمولا جشن تولدهایمان را در یك روز می.گرفتیم.

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   

   MrMusic.ir صفحه اول انجمن -> بحث آزاد

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group





  

PHPNuke Farsi [MT Edition] Project By PHPNuke.ir